شمارهٔ ۵۴۲
قاسم انوارناوک غمزه می زند بر دل من نگار من
صد پی اگر جفا کند صدق و صفاست کار من
خسرو بی نظیر من حاکم من امیر من
دلبر ناگزیر من باغ من و بهار من
نور من و سرور من حاضر من حضور من
مایه شکر و سور من صبر من و قرار من
اول من اخیر من ناظر من ظهیر من
یار و مرید و پیر من مونس و غمگسار من
ناصر من نصیر من ناظر بی نظیر من
دلبر دستگیر من از همه اختیار من
رافع من رفیع من سمع من و سمیع من
جامع من جمیع من حاصل کار و بار من
عاشق من حبیب من طب من و طبیب من
ناصب من نصیب من طالب انکسار من
جمله تو داده ای مرا مرهم و محنت و شفا
جان من و جهان من مخفی و آشکار من
گم شده ام بدرد و غم در طلب تو عمرها
هیچ نگفته ای که کو قاسم دل فگار من
