شمارهٔ ۶۵۶
قاسم انوارجراحات دلم را تازه کرد آن یار روحانی
که ما در هر جدیدی لذتی داریم اگر دانی
طریق عشق ورزیدن ز جان خویش ترسیدن
محال امری ست ناممکن چرا در بند امکانی
گهی از چشم مخمورش سخن رانم زهی مستی
گهی در زلف او پیچم زهی سودای طولانی
مرا گویی که بانی سعادت هاست عشق ما
چه سازم چاره چون در دل خرابی می کند بانی
به درد دوست بیرون شو ز دنیی زان که در عقبی
غلام خاص آن باشد که دارد داغ سلطانی
جبین بر آستان دوست باید سود و فرسودن
چنین بردند مردان پیش کار خود به پیشانی
به بزم عاشقان صوفی ملاف از درد دوشینه
میان مجلس رندان چه جای این گران جانی
