شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح ابونصر مملان
قطران تبریزیای جان من از آرزوی زلف تو پیچان
بنمای یکی روی و ببخشای یکی جان
زهره بدو رخسار تو داده همه زیور
هاروت بدو چشم تو داده همه دستان
از دو رخ تو نور برد چشمه خورشید
وز دو لب تو طعم برد چشمه حیوان
کردی تن من خسته بدو نرگس مفتون
کردی دل من بسته بدو سنبل فتان
این دل چه گنه کرده که زلفین تو او را
در چاه زنخدان تو کرده است بزندان
از دو لب چون نوش دوای دل من کن
یا چاره کن و برکشش از چاه زنخدان
چون ابروی تو گوژ مرا دایم قامت
چون قامت من گوژ ترا دایم پیمان
مانند دو سیاره دو رخساره روشنت
