شمارهٔ ۱۴۰ - در شکایت از معشوق
قطران تبریزیای مرا دیدار تو جان و جهان
بی تو هرگز نی جهان خواهم نه جان
ای جهان جان چه شادی باشدم
چون نباشی با من ای جان جهان
ای بسان حور و آیین پری
با که دیگر کرده ای آیین بسان
نیک خو بودی شدی نانیکخو
مهربان بودی شدی نامهربان
من همانم در هوای تو ولیک
تو نیی اندر هوای من همان
دل به رشوت خواستی اندر ز من
جان همی اکنون بخواهی رایگان
من به تو زین به گمان بردم همی
ای دریغا کم غلط کردی گمان
دیده پیش تو زمین کردن چه سود
کز تو دورم چون زمین از آسمان
بی گناه از من چرا جستی گریز
بی خطا از من چرا کردی کران
من همی دانم که این از تو نبود
از چه بود از گفتگوی این و آن
بر دلت کردند کارم را به هنگ
