شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح امیر شمس الدین و ابوالمعالی
قطران تبریزیبه زلف غالیه رنگی به روی آینه گون
ز عشق هر دو مرا روی زرد و رای نگون
به رنگ آب گل و می شده است دیده من
ز مهر آن لب می رنگ و چهره گلگون
نه سرو نازد چون قامت تو در بستان
نه ماه تابد چون عارض تو بر گردون
زمانه تا به رخت چشم بد همی نرسد
همی نویسد گردش ز غالیه افسون
اگر کمر بندی زی میانت راهنمای
وگر سخن گویی زی دهانت راهنمون
کس از میانت نگفتی خبر که مدحش چیست
کس از دهانت نداری نشان که وصفش چون
از آن فزاید هر روز بر تو مهر مرا
که نیکویی ت فزونست و مردمی افزون
به باغ پر گل ماند رخ تو مالامال
