شمارهٔ ۱۸۸ - فی المدیحه
قطران تبریزیمرا هجران آن آهوی آمو
همی دارد چو بچه مرده آهو
زمانی روی کرده جفت آرنج
زمانی دست کرده جفت زانو
ز درد اندر دوان آن کو به آن کو
به رنج اندر روان آن سو به آن سو
مرا گویند زو برگرد هیهات
چگونه بر توانم گشت من زو
که ما را تن دو آمد باز جان یک
که ما را دل یک آمد باز تن دو
اگر بیند لب خندانش خاتون
وگر بیند رخ رخشانش یبغو
نه یبغو دست بردارد ز رخسار
نه خاتون چنگ بردارد ز گیسو
چو روز من به رنگ آن خط و آن زلف
چو پشت من به خم آن جعد و ابرو
بر او گیتی همانا رشک برده است
که چون او خویشتن را ساخت نیکو
