شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح ابونصر مملان
قطران تبریزیدلا تا تو اندر هوان و هوایی
نه جفت زمینی نه جفت هوایی
بلا از تو بیند همیشه تن من
بلایی تو یا بر بلا مبتلایی
چرا مهر دستان زنی برگزیدی
که با دست و دستان او بر نیایی
نگاری نو آیین و یاری نوا زن
که دارد ترا خیره در بینوایی
ایا مهر تو آشنای تن و جان
چرا نیست با من ترا آشنایی
بمن ختم شد عاشقی بر تو خوبی
چنان چون بشاه جهان پادشایی
سر پادشاهان ابونصر مملان
که او را مسلم بود نیک رایی
ایا شهریاری که جود و سخا را
بدست و دل راد اصل و بنایی
مهی را قوامی شهری را نظامی
مهی را تو زیبی شهی را تو شایی
ولی را برادی سریر سروری
عدو را بمردی عنان عنایی
اگر سعد را کیمیای تو شاید
