شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح ابونصر مملان
قطران تبریزینیازم ز گیتی به توست ای نیازی
که دل را امیدی و جان را نیازی
ازیرا به شادی بنازم که دانم
دلم را نیازی و زو بی نیازی
مرا عشق بهتر تو را حسن خوش تر
من از عشق نازم تو از حسن نازی
بد آن بردبارم که دانم که دایم
نه آن را نه این را نه ماند درازی
چنان گشتم از تو که دیگر نیامد
نیازم به چهر بتان بی نیازی
به گلنار دو لب بهار بهاری
به دیبای دو رخ طراز طرازی
به عاشق شناسی و مردم نوازی
گرامی به سان طراز طرازی
مرا ساخته با تو جان و تن و دل
تو با من به پرسیدنی خوش نسازی
