شمارهٔ ۱۲۷
کمالالدین اسماعیلای بتو چشم نکویی روشن
وی ز تو خانۀ دلها گلشن
بسته ام در سر زلفین تو دل
مشکن آن زلف و دلم را مشکن
هر سیاهی که رخت با من کرد
اندر آمدش همه پیرامن
خط خود بر رخ خوب تو نوشت
حسن چون دیدش وجهی روشن
درکشی دامن ازین چشم پر آب
تا نخوانند تو را تردامن
چه زنی آتش در خرمن من
که زد آتش دل من در خرمن
خوش درآمد خطت ای جان, چه شود
گر درآیی تو چو خطت با من
تا تخلص کنم از وصف رخت
بثنای سر احرار زمن
فخر دین صاحب عادل که مدام
دشمنش باد به کام دشمن
