شمارهٔ ۱۵۰
کمالالدین اسماعیلبار دیگر ز که می آموزی
این که دل ها به جفا می سوزی
می دری پرده و می سوزی دل
بر غمزه زکین اندوزی
طالعی بد بود آن شب که دلم
به تو دادم ز پی بهرورزی
تا زنی در دلم آتش به ادب
از ده انگشت چراغ افروزی
خه خه ای دلبر درا دوزا
خوب می دری و خوش می دوزی
اندکی لطف بیاموز آخر
خود همه جور و جفا آموزی
هرچه خط با رخ زیبای تو کرد
کینه از سینه من می توزی
این همه عشوه تو دانم چیست
بی وفاییم همی آموزی
سر سالست مرا از رخ تو
نظری رسم بود نوروزی
