شمارهٔ ۴۳۷
محتشم کاشانیز دستت جیب گل پیراهنان را چاک می بینم
به راهت فرق زرین افسران را خاک می بینم
نی اند این بوالهوس طبعان آلایش گزین عاشق
منم عاشق که رویت را به چشم پاک می بینم
سبک جولان بتی قصد سر این بینوا دارد
که از سرهای شاهانش گران فتراک می بینم
جمالش ذره ای در صورت قالب نمی گنجد
به آن عنوان که من ز آیینه ادراک می بینم
تصور می کنم کاب لطافت می چکد زان رخ
زبس کز نشیه حسنش طراوت ناک می بینم
اجل مشکل که یابد نوبت آن ذوعهد آن قاتل
که در کار خودش بس چست و پر چالاک می بینم
تو دست خود زقتل محتشم دار ای اجل کوته
که آن فتح از در شمشیر آن بی باک می بینم
