حکایت شمارهٔ ۲
محمد بن منوردر روزگار شیخ قدس الله روحه العزیز درویشی بودی کی همۀ خدمتهای خشن او کردی یک روز کارگل می کرد و دست و پای در گل داشت همچنان از میان کار بیرون آمد و به خدمت شیخ آمد و گفت ای شیخ من این همه کارهای سخت برای خدای نمی توانم کرد طمع می دارم کی شیخ احسنت و زهی می کند و به تحسین مددی می فرماید شیخ را خوش آمد از راستی آن درویش و گفت چنان کنیم بعد آن چون شیخ می دیدی کی درویش کاری می کردی او را تحسین کردی و او بدان خوشدل بودی و قوت گرفتی
