حکایت شمارهٔ ۴
محمد بن منورخواجه امام مظفر حمدان در نوقان یک روز می گفت کی کار ما با شیخ بوسعید همچنانست کی پیمانۀ ارزن یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر بود چون آنرا بشنید از سر گرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچ از خواجه امام مظفر شنیده بود با شیخ بگفت شیخ گفت برو و با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم توی ما هیچ چیز نیستیم
