حکایت شمارهٔ ۲۳
محمد بن منورآورده اند کی روزی درویشی وضو می ساخت شیخ بمتوضادر شد آن درویش دست می شست و می گفتی اللهم اعطنی کتابی بیمینی شیخ گفت ای درویش تا چکنی و از آن نامه چه برخوانی چنین نباید گفت که تو طاقت آن نداری درویش گفت ای شیخ پس چگویم شیخ گفت بگوی اللهم اغفر و ارحم ولاتسأل
