حکایت شمارهٔ ۲۸
محمد بن منورروزی درویشی بمیهنه رسید و همچنان با پای افزار پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ بسیار سفرکردم و قدم فرسودم و نه آسودم و نه آسودۀ را دیدم شیخ گفت هیچ عجب نیست این سفر که تو کردی مراد خود جستی اگر تو درین سفر نبودیی و یکدم بترک خود گفتیی هم تو بیاسودیی و هم دیگران بتو بیاسودندی زندان مرد بود مرد است چون قدم از زندان بیرون نهاد به راحت رسید
