حکایت شمارهٔ ۳۹
محمد بن منورپیرزنی بود در نشابور در پهلوی خانقاه شیخ ما حجرۀ داشت و پیوسته هاون تهی کوفتی بی فایده تا درویشان را خاطر بشوریدی و درویشان با شیخ گله می کردند و شیخ هیچ نمی گفت یک روز پیرزن غایب شد درویشان گفتند برویم و سر حجره اش باز کنیم تا بدان مشغول گردد و ما را نرنجاند شیخ هیچ نگفت درویشان برفتند و سر حجره اش بازگشادند پیرزن بیامد و سر حجره باز دید گفت دریغ مردی بدین بزرگی و عتابی بدین خردی
