حکایت شمارهٔ ۴۱
محمد بن منورخواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه وقتی جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را جامۀ فرجی آوردند صوفیانه بافراویز چون پیش شیخ نهادند شیخ درپوشید گربۀ بود که پیوسته گرد شیخ برمی آمدی آن گربه گرد شیخ برآمد و بر آن مرقع شاشید شیخ گفت ما برآن بودیم کی خود را به جامۀ صوفیان بیرون آریم و ساعتی صوفی باشیم این گربه بر صوفیی ما شاشید این فرجی بستانید و با بوالفتح دهید کی صوفی اوست آن فرجی از پشت شیخ بازکردند و به خواجه بوالفتح دادند و خواجه بوالفتح پیوسته این سخن بتفاخر بازگفتی
