حکایت شمارهٔ ۴۴
محمد بن منوردر آن وقت کی شیخ به نشابور بود پیرزنی حجرۀ داشت برزبر خانقاه شیخ چنانک پیوسته شیخ را می دید و مدام به مجلس ابوالقسم قشیری می رفتی و به مجلس شیخ نیامدی و استماع سخن او نکردی اورا گفتند ای پیرزن آخر همه روز شیخ را می بینی و کرامات ظاهر او مشاهده می کنی و هرگز به مجلس او حاضر نمی شوی و به مجلس استاد امام می شوی پیرزن بدرد بگریست گفت چگونه کنم بدست من نیستاستاد امام را بمن نموده اند و شیخ را بمن نمی نمایند
