حکایت شمارهٔ ۶۰
محمد بن منورشیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید سه روزست تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است امروز گفته است کی پیر بوالفضل را بگویید که لقمان می برود هیچ شغلی هست پیر بوالفضل چون بشنید گفت آنجا رویم برخاست و بجمع آنجا شدیمچون لقمان وی را بدید تبسمی کرد پیر بوالفضل بر سر بالین او بنشست او در پیر می نگریست و نفسی گرم می زد و لب نمی جنبانید یکی از جمع گفت لا اله الاالله لقمان تبسمی کرد و گفت یا جوامرد ما خراج بداده ایم و برات ستده و بر توحید باقی داریم آن درویش گفت آخر خویشتن را با یاد می باید داد لقمان گفت مرا عربده می فرمایی بر درگاه او پیر بوالفضل را خوش آمد و گفت راست می گوید ساعتی بود نفسش منقطع شد و همچنان در پیر می نگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند نشد کی هنوز نظرش درست است پیر بوالفضل گفت تمام شد و لکن تا ما نشسته ایم او چشم فراز نکند بوالفضل برخاست و لقمان چشم بر هم نهاد
