حکایت شمارهٔ ۱۱۳
محمد بن منوراستاد عبدالرحمن گفت کی مقری شیخ بود کی در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود یکی به نزدیک شیخ آمد و گفت مردی غریبم بدین شهر درآمدم و همه شهر صیت و آوازۀ شماست و ترا کرامتهای بسیارست اکنون از آن یکی بنمای شیخ گفت بآمل بودیم یکی به نزدیک بوالعباس قصاب در آمد و همین سؤال کرد شیخ بوالعباس گفت می نبینی آن چیست کی آن نه کراماتست آنچ آنجا بینی پسر قصابی بود که از پدر قصابی آموخت چیزی بدو نمودند و او را بربودند به بغداد تاختند پیر شبلی او را به مکه فرستاد و از مکه به مدینه فرستاد و از مدینه به بیت المقدس خضر را بدو نمودند و در دل خضر افگندند تا این را قبول کرد و صحبت افتاد و اینجا باز آوردو عالمی را روی بوی آورد تا از خراباتها می آیند و از ظلمتها بیزار می شوندو توبه می کنند و از اطراف عالم سوختگان می آیند و ازما او را می جویند کرامت بیش از این بود پس گفت کرامتی می باید در وقت کی بینم گفت نیک ببین نه کرم اوست که فرزند بزکشی را درصدر بزرگان بنشانند و به زمین فرو نشود و دیوار بر وی نیفتد و این خانه بر وی فرو نیاید بی ملک و مال ولایت دارد بی آلت و کسب روزی خورد و خلق را بخوراند این همه نه کراماتست آنگه شیخ ما گفت ای جوامرد ما را با تو همان افتاد که وی را این مرد گفت یا شیخ من از تو کرامات تو می طلبم تو از شیخ بوالعباس می گویی شیخ گفت هرکه بجمله کریم را گردد همۀ حرکات وی کریم را گردد پس تبسم کرد و بگمارید و گفت
هر باد کی از سوی بخارا بمن آید
زوبوی گل و مشک و نسیم سمن آید
برهرزن و هر مرد کجا بروزد آن باد
گوید مگر آن باد همی از ختن آید
