شمارهٔ ۹۱ - گناه آدم و حوا
ملکالشعرا بهارصبح چون شاه فلک بر تختگه مأوی کند
حاجب مشرق حجاب نیلگون بالا کند
بهر دفع جادویی های شب فرعون کیش
موسی صبح از بغل بیرون ید بیضا کند
خود مگر زرتشت با فر فروغ اورمزد
چاره پتیاره اهریمن شیدا کند
یاور هران دلاور در دل ابر سیاه
با مشعشع رمح قصد جان اژدرها کند
روشنانش را برون ریزد سپهر از آستین
چون که زان فرزانگان روشن تری پیدا کند
چون سترون بانویی کز شرم درپوشد پلاس
باز چون فرزند زاید جامه از دیبا کند
نی خطا گفتم که شب دارد بسی فرزند خرد
چون فزون شد بچه دل آشفته و در واکند
صبح خوش خندد که یک فرزند دارد لیک شب
