شمارهٔ ۱ - شکوه از حسود
ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا منم که شعر ز من یافته است قدر و بها به پیش نادان گر قدر من بود پنهان به پیش دانا باشد مقام من پیدا همی نشاید گفتن که تیره شد خورشید اگر نیاید روشن ب
۲۷۶ شعر از ملکالشعرا بهار
ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا منم که شعر ز من یافته است قدر و بها به پیش نادان گر قدر من بود پنهان به پیش دانا باشد مقام من پیدا همی نشاید گفتن که تیره شد خورشید اگر نیاید روشن ب
دی دیدم آن نگار سهی قد را بر رخ شکسته زلف مجعد را در خوی گرفته عارض گلگون را در می نهفته ورد مورد را از جادویی نهفته بلعل اندر تابان دو رشته در منضد را بگشوده بهر بستن کار من بشکست
قطعه ای قلم پرتو بیضایی بود پرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسد مهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود همچنین بود ز میراث نیاکان بی شک آن محبت که ز من در د
داده ام دل تا مرا یک بوسه آن دلبر دهد ور دل دیگر دهم او بوسه دیگر دهد چون مرا نبود دلی دیگر دهم جان تا مگر بوسه دیگر مرا زان لعل جان پرور دهد در بهای بوسه بدهم سیم اشک و زر چهر گرک
به هوش باشکه ایران تو را پیام دهد ترا پیام به صد عز و احترام دهد ترا چه گوید گوید که خیر بینی اگر به کار بندی پندی که باب و مام دهد نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد ز خاک پاک نیاکان ت