شمارهٔ ۱۲۷ - مرگ تزار
ملکالشعرا بهارخمش مباش کنون کامد ای بهار بهار
سخن زلعبت چین وبت بهار به آر
ز بی حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر
هزاردستان زد در میان باغ هزار
چه گفت گفت جهان رهزنی حرام خورست
تو سر به عشوه دهر حرام خوار مخار
زمانه کشت ترا نارسیده می درود
مکار تخم امل در زمین این مکار
ز لعب دور قمر روشنی مدار طمع
که بر محک سیه آمد عیار این عیار
چه رزم هاکه بود پرقتال ازبن قتال
چه قلب ها که بود داغدار ازین غدار
به سال ها دهد و بازگیرد اندر دم
نهان به پرورد و سازد آشکار شکار
نشان عاطفت از دهر کینه جوی مجوی
امید راستی از چرخ کجمدار مدار
ز بحر جان اوبارش کسی ار خلاصی جست
نهنگ بر سر او بارد ابر جان اوبار
نه شه شناسدگیتی ونی وزیر تو شو
ز هر در آر پیاده ز هر سو آر سوار
