شمارهٔ ۱۲۴ - در منقبت حضرت فاطمهزهرا علیهاسلام
ملکالشعرا بهارای زده زنار بر ز مشک به رخسار
جز تو که بر مه ز مشگ برزده زنار
زلف نگونسارکرده ای و ندانی
کو دل خلقی ز خویش کرده نگون سار
روی تو تابنده ماه بر زبر سرو
موی تو تابیده مشگ از برگلنار
چشم تو ترکی وکشوربش مسخر
زلف تو دامی و عالمیش گرفتار
سخت به پایان کار خویش بنالد
آن که بر آن زلفش اوفتاده سر ویار
ریجان داری دمیده برگل نسرین
مرجان داری نهاده بر در شهوار
آفت جانی از آن دو غمزه دلدوز
فتنه شهری ازآن دو طره طرار
فتنه شدستم به لاله و سمن از آنک
چهر توباغی است لاله زار وسمن زار
لعل شکر بار داری و نه بدیع است
گرچه نماید بدیع لعل شکربار
زان لب شیرین تو بدیع نماید
این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار
ختم بود بر تو دلربایی چونانک
