شمارهٔ ۱۲۱ - چیستان
ملکالشعرا بهارچیست آن جنبده والاگهر
گوهرش از آب و آتش جسته فر
زاده خورشید و هم پیمان خاک
گاه چون مریخ و گاهی چون قمر
هر زمان رنگی پذیرد در جهان
گه سیه گه سرخ گه رنگ دگر
جانورکردار جنبانست و هست
اندر او جان ها و خود ناجانور
بار گیرنده به مانند ستور
راه جوینده بمانند بشر
راه را از چاه بشناسد از آنک
همچو مردم صاحب مغزست و سر
در دویدن چون دگر جنبندگان
در قفای خویش نگذارد اثر
هست فربه لیک چون ساکن شود
مهره های پشتش آید در شمر
یک زمان اندر دوره پویان بود
وان دو یکسانست او را در نظر
کرده از گردون گردان عاریت
پای ها وز نسر طایر بال و پر
نیست او را چشم چون مردم ولیک
صد جهان بین است او را بیشتر
این شگفتی بین که باشد کور و گر
گنگ غرنده است و لنگ راه بر
با ستور و گاو و خر دشمن و لیک
شاد ازو جان ستور و گاو و خر
هست چون ابری سیه با رعد و برق
لیک از او هرگز نمی بارد مطر
جنگییی باشد که او را گاه رزم
جوشن از چوبست و از آهن سپر
می کند خفتانی از دیبا به بر
پای ها دارد ولی افعی مثال
سینه مالان پیچد اندر بوم و بر
هست همچون اژدها مردم ربای
اژدری مردم خور و هامون سپر
وین شگفتی بین کزین بلعیدنش
مردم و حیوان نمی بیند ضرر
لیک اگر بلعیده ها دورافکند
جان شیرینشان شود از تن بدر
گه شود زاو کشوری خرم بهشت
گه شود ز او ملکتی زیر و زبر
گه بشیر دولتست و جاه و مال
گه نذیر غارتست و شور و شر
گر فزونش طعمه باشد هست رام
ور کمش باشد خورش زاید خطر
تربیت کردنش دشوار است و سخت
واندر آن گنجینه ها گردد هدر
زین زیانکاری که باشد اندر او
پادشاهان را بود از وی حذر
گر به کار آید بود بس جانفزای
ور ز کار افتد شود بس جان شکر
آوخ از این غول شکل دیو فعل
آوخ از این پیل زور دد سیر
هان وهان ماریست بس خوش خط وخال
گنج ایران شد هزینه اندر او
بو که گردد رام عزم شهریار
گنجهایی را کز ایران خورده است
قی کند این اژدهای گنج خور
پیش از آن کش افکند از بیخ و بن
خورده ملیون ها به ما واپس دهد
کیسه ها را پر کند از سیم و زر
تا که گردد صرف بند هیرمند
تا که گردد صرف کاری کاندران
لختی از آن صرف ایجاد قنات
قسمتی زان وقف بر طبع کتاب
پاره ای زان بخش بر اهل هنر
نیمه ای خرج سلیح و ساز جنگ
ور شهنشه ریزدی آن را به دور
آنچه گرد آمد به صد خون جگر
شمارهٔ ۱۲۱ - چیستان - ملکالشعرا بهار | ناهید