شمارهٔ ۱۳۰ - بیخبر
ملکالشعرا بهارای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بی خبر
گویدم بشتاب سوی عالم جان بی خبر
ای خوش آن ساعت که جام بی خودی ازدست دو ست
خواهم و گردم ز خواهش های دوران بی خبر
تا خبر شد جانم از اسرار پنهان وجود
گشتم از قیل و مقال کفر و ایمان بی خبر
در نهاد آدم خاکی خدا داندکه چیست
هست از این راز نهان جبریل و شیطان بی خبر
اهرمن از سجده انسان خاکی سرکشید
زان که بود از شعله های عشق پنهان بی خبر
غرق حرمانیم و در سر نقش پنداری که یار
چهره بگشاید مگر با لعل خندان بی خبر
مدعی دیدار خواهد بلهوس بوس و کنار
عاشقان پاکباز از این و از آن بی خبر
کی برد فیض شهادت کشته ای کز قتلگاه
جای گیرد در کنار حور و غلمان بی خبر
می رسد فضل شهادت رادمردی راکه هست
در رضا و لطف او از باغ رضوان بی خبر
در ره آداب رفتن هست شرط احتیاط
