شمارهٔ ۱۳۹ - شکواییه
ملکالشعرا بهارشریر قاضی و رهزن امین و دزد عسس
ازبن دیار بباید برون جهاند فرس
فتاده کارکسان با جماعتی که بوند
همه عوان و همه خونی و همه ناکس
زمام جمله سپرده هوس به چنگ هوی
مهار جمله سپرده هوی به دست هوس
که از نهیبش برخاست ناله از هرکس
به خانه اندر نادیده چهر مام و پدر
به مکتب اندر ناخوانده قل اعوذ و عبس
چو قوم موسی درساخته به سیر وعدس
که بر ویند و از ویند چون سگان مگس
مگر فریشته یاری کند وگرنه به دهر
نیند با سپه دیو خیل مردم بس
ستاده اند به تاراج بندگان خدای
چنان که رزبان در باغ رز به وقت هرس
