شمارهٔ ۱۶۴ - گلۀ دوستانه
ملکالشعرا بهارتمرتاشا ز بی مهریت زارم
زچون تودوست ازخودشرمسارم
فرامش کرده ای جاناکه عمریست
تو را از جان و از دل دوستارم
حضور شه ز یاران غافلت کرد
خصوص از من که یاری پایدارم
اگر تو دوستی رحمت به دشمن
وگر خود دشمنی منت گذارم
گذشته زین تغافل ها شنیدم
که باری هشته ای برروی بارم
عتاب خسروانی خاطرم را
غمین دارد توغمگین تر مدارم
من آن مرغم که سیمرغم فکندست
به خاک افتاده آن شهسوارم
چو از سیمرغ سیلی خورده باشم
رسد بر جمله مرغان افتخارم
چو بلبل در مدیح شاه آفاق
سخن ها رفت افزون از شمارم
به تمجیدش بسی نامه نوشته
به توصیفش بسی تصنیف دارم
ز بیم گربگان سفره شاه
ولی نتوانم آوازی برآرم
