شمارهٔ ۱۶۷ - بث الشکوی
ملکالشعرا بهارتا بر زبر ری است جولانم
فرسوده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور اوراقم
یاوه است مگر دلیل و برهانم
یا خود مردی ضعیف تدبیرم
یا خود شخصی نحیف ارکانم
یا همچو گروه سفلگان هر روز
از بهر دونان به کاخ دونانم
پیمانه کش رواق دستورم
دریوزه گر سرای سلطانم
اینها همه نیست پس چرا در ری
سیلی خور هر سفیه و نادانم
جرمی است مرا قوی که در این ملک
مردم دگرند و من دگرسانم
از کید مخنثان نیم ایمن
زیراک مخنثی نمی دانم
