شمارهٔ ۲۲۶ - ماجرای زمستان
ملکالشعرا بهاردوش چون برشد آن درفش سیاه
گشت پیدا طلایه دی ماه
تیره ابری برآمد از بر کوه
که بپوشید پرده بر رخ ماه
وان قنادیل زر فرو مردند
از بر این فراشته خرگاه
بادی از مرز شهریار دمید
که به پیل دمنده بستی راه
بازگشتی ز بیم بادبزان
به کمان گیر چشم تیر نگاه
سوز سرما گذشتی از روزن
راست چون نوک سوزن از دیباه
بر مثال زبان مار به کام
بفسردی کس ار کشیدی آه
برف روشن میانه شب تار
چون بهم درشده ثواب وگناه
حال ازینگونه بود شب همه شب
