غزل شمارهٔ ۳۷۱
جلال الدین محمد مولویگر جام سپهر زهر پیماست
آن در لب عاشقان چو حلواست
زین واقعه گر ز جای رفتی
از جای برو که جای این جاست
مگریز ز سوز عشق زیرا
جز آتش عشق دود و سوداست
دودت نپزد کند سیاهت
در پختنت آتشست کاستاست
پروانه که گرد دود گردد
دود آلوده ست و خام و رسوا ست
از خانه و مان به یاد ناید
آن را که چنین سفر مهیا ست
از شهر مگو که در بیابان
موسی ست رفیق من و سلواست
صحبت چه کنی که در سقیمی
هر لحظه طبیب تو مسیحا ست
دلتنگ خوشم که در فراخی
هر مسخره را رهست و گنجا ست
چون خانه دل ز غم شود تنگ
در وی شه دلنواز تنها ست
دل تنگ بود جز او نگنجد
تنگی دلم امان و غوغا ست
دندان عدو ز ترس کنده ست
پس روترشی رهایی ماست
خاموش که بحر اگر ترش روست
هم معدن گوهر ست و دریا ست
