غزل شمارهٔ ۱
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطل
۳٬۲۳۰ شعر از جلال الدین محمد مولوی
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی مطل
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا بنگر که از شمشیر شه در قهر
بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار دگر پر کن کمان را ز عشقت باز تشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه س
آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل ک
آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب