غزل شمارهٔ ۷۱۸
جلال الدین محمد مولویآخر گهر وفا ببارید
آخر سر عاشقان بخارید
ما خاک شما شدیم در خاک
تخم ستم و جفا مکارید
بر مظلومان راه هجران
این ظلم دگر روا مدارید
ای زهره ییان به بام این مه
بر پرده زیر و بم بزارید
یا نیز شما ز درد دوری
همچون من خسته دلفکارید
محروم نماند کس از این در
ما را به کسی نمی شمارید
آن درد که کوه از او چو ذره ست
بر ذره گکی چه می گمارید
ای قوم که شیرگیر بودیت
آن آهو را کنون شکارید
زان نرگس مست شیرگیرش
بی خمر وصال در خمارید
زان دلبر گلعذار اکنون
