بخش ۲۲۵ - نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید
جلال الدین محمد مولویمی کشید از بیهشی اش در بیان
اندک اندک از کرم صدر جهان
بانگ زد در گوش او شه کای گدا
زر نثار آوردمت دامن گشا
جان تو کاندر فراقم می طپید
چونک زنهارش رسیدم چون رمید
ای بدیده در فراقم گرم و سرد
با خود آ از بی خودی و باز گرد
مرغ خانه اشتری را بی خرد
رسم مهمانش به خانه می برد
چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد
خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد
خانه مرغست هوش و عقل ما
هوش صالح طالب ناقه خدا
ناقه چون سر کرد در آب و گلش
نه گل آنجا ماند نه جان و دلش
کرد فضل عشق انسان را فضول
زین فزون جویی ظلومست و جهول
