بخش ۱ - سر آغاز
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بو
۲۲۸ شعر از جلال الدین محمد مولوی
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینه اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق می زهد نه از عروقی کز حرارت می جهد این چراغ شمس کو روشن بو
صومعه عیسی ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعه عیسی صباح تا به دم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی
آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید
آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می کشد شیر قضا در بیشه ها جان ما مشغول کار و پیشه ها آنچنانک از فقر می