بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم
جلال الدین محمد مولوییا به حال اولینان بنگرید
یا سوی آخر بحزمی در پرید
حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط
از دو آن گیری که دورست از خباط
آن یکی گوید درین ره هفت روز
نیست آب و هست ریگ پای سوز
آن دگر گوید دروغست این بران
که بهر شب چشمه ای بینی روان
حزم آن باشد که بر گیری تو آب
تا رهی از ترس و باشی بر صواب
گر بود در راه آب این را بریز
ور نباشد وای بر مرد ستیز
ای خلیفه زادگان دادی کنید
حزم بهر روز میعادی کنید
آن عدوی کز پدرتان کین کشید
سوی زندانش ز علیین کشید
آن شه شطرنج دل را مات کرد
از بهشتش سخره آفات کرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد
تا بکشتی در فکندش روی زرد
اینچنین کردست با آن پهلوان
