بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام - جلال الدین محمد مولوی | ناهیدبخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام
جلال الدین محمد مولویمی کشیدش تا به داود نبی
که بیا ای ظالم گیج غبی
حجت بارد رها کن ای دغا
عقل در تن آور و با خویش آ
این چه می گویی دعا چه بود مخند
بر سر و و ریش من و خویش ای لوند
گفت من با حق دعاها کرده ام
اندرین لابه بسی خون خورده ام
من یقین دارم دعا شد مستجاب
سر بزن بر سنگ ای منکرخطاب
گفت گرد آیید هین یا مسلمین
ژاژ بینید و فشار این مهین
ای مسلمانان دعا مال مرا
چون از آن او کند بهر خدا
گر چنین بودی همه عالم بدین
یک دعا املاک بردندی بکین
روز و شب اندر دعااند و ثنا
لابه گویان که تو ده مان ای خدا
تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقین
ای گشاینده تو بگشا بند این
مکسب کوران بود لابه و دعا
خلق گفتند این مسلمان راست گوست
وین فروشنده دعاها ظلم جوست
این دعا کی باشد از اسباب ملک
کی کشید این را شریعت خود بسلک
بیع و بخشش یا وصیت یا عطا
یا ز جنس این شود ملکی تورا
در کدامین دفترست این شرع نو
گاو را تو باز ده یا حبس رو
او به سوی آسمان می کرد رو
همچو یوسف دیده بودم خوابها
پیش او سجده کنان چون چاکران
در چه و زندان جز آن را می نجست
از غلامی وز ملام و بیش و کم
اعتمادی داشت او بر خواب خویش
که چو شمعی می فروزیدش ز پیش
چون در افکندند یوسف را به چاه
بانگ آمد سمع او را از اله
که تو روزی شه شوی ای پهلوان
تا بمالی این جفا در رویشان
قایل این بانگ ناید در نظر
لیک دل بشناخت قایل را ز اثر
در میان جان فتادش زان ندا
چاه شد بر وی بدان بانگ جلیل
گلشن و بزمی چو آتش بر خلیل
هر جفا که بعد از آنش می رسید
او بدان قوت به شادی می کشید
در دل هر مؤمنی تا حشر هست
تا نباشد در بلاشان اعتراض
نه ز امر و نهی حقشان انقباض
گلشکر آن را که نبود مستند
لقمه را ز انکار او قی می کند
هر که خوابی دید از روز الست
می کشد چون اشتر مست این جوال
بی فتور و بی گمان و بی ملال
اشتر از قوت چو شیر نر شده
در الست آنکو چنین خوابی ندید
اندرین دنیا نشد بنده و مرید
یک زمان شکرستش و سالی گله
پای پیش و پای پس در راه دین
می نهد با صد تردد بی یقین
ور شتابستت ز الم نشرح شنو
چون ندارد شرح این معنی کران
گفت کورم خواند زین جرم آن دغا
من دعا کورانه کی می کرده ام
جز به خالق کدیه کی آورده ام
کور از خلقان طمع دارد ز جهل
من ز تو کز تست هر دشوار سهل
آن یکی کورم ز کوران بشمرید
او نیاز جان و اخلاصم ندید
تو که بینایی ز کورانم مدار
مر مرا لطف تو هم خوابی نمود
حقشان است و کی داند راز غیب
خصم گفتش رو به من کن حق بگو
لاف عشق و لاف قربت می زنی
با کدامین روی چون دل مرده ای
آن مسلمان می نهد رو بر زمین
کای خدا این بنده را رسوا مکن
که همی خواندم تورا با صد نیاز
پیش خلق این را اگر خود قدر نیست
پیش تو همچون چراغ روشنیست