بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند
جلال الدین محمد مولویقصه اصحاب ضروان خوانده ای
پس چرا در حیله جویی مانده ای
حیله می کردند کزدم نیش چند
که برند از روزی درویش چند
شب همه شب می سگالیدند مکر
روی در رو کرده چندین عمرو و بکر
خفیه می گفتند سرها آن بدان
تا نباید که خدا در یابد آن
با گل انداینده اسگالید گل
دست کاری می کند پنهان ز دل
گفت الا یعلم هواک من خلق
ان فی نجواک صدقا ام ملق
گفت یغفل عن ظعین قد غدا
من یعاین این مثواه غدا
اینما قد هبطا او صعدا
قد تولاه و احصی عددا
گوش را اکنون ز غفلت پاک کن
استماع هجر آن غمناک کن
آن زکاتی دان که غمگین را دهی
گوش را چون پیش دستانش نهی
بشنوی غمهای رنجوران دل
فاقه جان شریف از آب و گل
