شمارهٔ ۲۳ - دزد پاتختی
میرزاده عشقیهزار بار مرا مرگ به از این سختی است
برای مردم بدبخت مرگ خوشبختی است
گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم
ز دست این همه جان کندن این چه جان سختی است
رسید جان به لبم هر چه دست و پا کردم
برون نشد دگر این منتهای بدبختی است
رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است
که دزد گردنه بدنام دزد پاتختی است
رجال صالح ما این رجال خنثی اند
که از رجال دگر امتیازشان لختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفنند
که این اصول سیه بختی از سیه رختی است
بمیر عشقی ار آسایش آرزو داری
که هر که مرد شد آسوده زنده در سختی است
