قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵
ناصرخسرو قبادیانیای پیر نگه کن که چرخ برنا
پیمود بسی روزگار بر ما
پیمانه این چرخ را سه نام است
معروف به امروز و دی و فردا
فردات نیامد و دی کجا شد
زین هر سه جز امروز نیست پیدا
دریاست یکی روزگار که آن را
بالا نشناسد کسی ز پهنا
انجام زمان تو ای برادر
آغاز زمان تو نیست و مبدا
امروز یکی نیست صد هزار است
بیهوده چه گویی سخن به صفرا
امروز دو تن گر نه هم دو بودی
من پیر چرا بودمی تو برنا
ما مانده شده ستیم و گشته سوده
ناسوده و نامانده چرخ گردا
