قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳
ناصرخسرو قبادیانیآزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بیازارد
وز عقل یکی سپر کن ارخواهی
که ت دهر به تیغ خویش نگذارد
تعویذ وفا برون کن از گردن
ور نی به جفا گلوت بفشارد
آن است کریم طبع کو احسان
با اهل وفا و فضل خو دارد
وز سفله حذر کند که ناکس را
دانا چو سگ اهل خوار انگارد
شوره است سفیه و سفله در شوره
هشیار هگرز تخم کی کارد
بر شوره مریز آب خوش زیرا
نایدت به کار چون بیاغارد
خاری است درشت صحبت جاهل
کو چشم وفا و مردمی خارد
مسپار به دهر سفله دل زیرا
آزاده دلش به سفله نسپارد
ایمن مشو از زمانه زیراک او
ماری است که خشک و تر بیوبارد
گر بگذرد از تو یک بدش فردا
ناچاره ازان بترت باز آرد
