قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷
ناصرخسرو قبادیانیاز کین بت پرستان در هند و چین و ماچین
پردرد گشت جانت رخ زرد و روی پرچین
باید همیت ناگه یک تاختن بر ایشان
تا زان سگان به شمشیر از دل برون کنی کین
هر شب ز درد و کینه تا روز برنیاید
خشک است پشت کامت تر است روی بالین
نفرین کنی بر ایشان از دل وگر کسی نیز
نفرین کند بگویی از صدق دل که آمین
وآگه نه ای که نفرین بر جان خویش کردی
ای وای تو که کردی بر جان خویش نفرین
بتگر بتی تراشد و او را همی پرستد
زو نیست رنج کس را نه زان خدای سنگین
تو چون بتی گزیدی کز رنج و شر آن بت
برکنده گشت و کشته یکرویه آل یاسین
