بخش ۱ - باب پادشاه و فنزه
نصرالله منشیرای گفت برهمن را شنودم مثل کسی که دشمنان غالب و خصوم قاهر بدو محیط شوند و مفزع و مهرب از همه جوانب متعذر باشد و او به یکی ازیشان طوعا او کرها استظهار جوید و با او صلح پیوندد تا از دیگران برهد و از خطر و مخافت ایمن گردد و عهد خویش در آن واقعه با دشمن به وفا رساند و پس از ادراک مقصود در تصون نفس بر حسب خرد برود و به یمن حزم و مبارکی خرد از دشمن مسلم ماند اکنون بازگوید داستان اصحاب حقد و عداوت که از ایشان احتراز و مجانبت نیکوتر یا با ایشان انبساط و مقاربت بهتر و اگر یکی از آن طایفه گرد استمالت برآید بدان التفات شاید نمود و آن را در ضمیر جای باید داد یا نه
برهمن گفت هرکه به مادت روح قدس متظهر شد و به مدد عقل کل موید گشت در کارها احتیاطی هرچه تمامتر واجب و مواضع خیر و شر و نفع و ضر اندران نیکو بشناسد و بر تمییز او پوشیده نماند که از دوست مستزید و قرین آزرده تحرز ستوده تر و از مکامن غدر و مکر او تجنب اولی تر خاصه که تغیظ باطن و تفاوت اعتقاد او به چشم خرد می بیند و جراحت دل او به نظر بصیرت مشاهدت می کند و آن را از جهت خویش به اهمالی مرموز یا مکاشفتی صریح موجبات می داند چه اگر به چرب زبانی و تودد او فریفته شود و جانب تحفظ و تیقظ را بی رعایت گرداند هر آینه تیر آفت را جان هدف ساخته باشد و تیغ بلا را به مغناطیس جهل سوی خود کشیده
و از اخوات این سیاقت حکایت آن مرغ است رای پرسید که چگونه است آن
گفت
