بخش ۵
نصرالله منشیملک گفت کریم الیف را در سوز فراق نیفگند و بهر بدگمانی انقطاع دوستی و برادری روا ندارد و معرفت قدیم و صحبت مستقیم را به ظن مجرد ضایع و بی ثمره نگرداند اگر چه دران خطر نفس و مخافت جان باشد و این خلق در حقیر قدر و خسیس منزلت از جانوران هم یافته شود
المعرفة تنفع و لو مع الکلب العقور
فنزه گفت حقد و آزار در اصل مخوفست خاصه که اندر ضمایر ملوک ممکن گردد که پادشاه در مذهب تشفی صلب باشد و در دین انتقام غالی تاویل و رخصت را البته در تحوالی سخط و کراهیت راه ندارد و فرصت مجازات را فرضی متعین شمرند و امضای عزیمت را در تدارک زلت جانیان و تلافی سهو مفسدان فخر بزرگ و دخر نافع و اگر کسی بخلاف این چشم دارد زردروی شود که فلک در این هوس دیده سپید کرد و در این تگاپوی پشت کوژ و بدین مراد نتوانست رسید
و مثل کینه در سینه مادام که مهیجی نباشد چون انگشت افروخته بی هیزم است اگر چه حالی اثری ظاهر نگرداند بهانه ای یافت و علتی دید برآن مثال که آتش درخف افتد فروغ خشم بالا گیرد و جهانی را بسوزد و دود آن بسیار دماغهای تر را خشک گرداند و هرگز آن آتش را مال و سخن جانی و لطف مجرم و چاپلوسی و تضرع گناهکار و اخلاص و مناصحت خدمتگار تسکین ندهد و تا نفس آن متهم باقی است فورت خشم کم نشود چنانکه تا هیزم بر جای است آتش نمیرد و با این همه اگر کسی از گناه کاران امکان تواند بود که در مراعات جوانب لطفی به جای آرد و در طلب رضا و تحری فراغ دوستان سعی پیوندد و در کسب منافع و دفع مضار معونتی و مظاهرتی واجب دارد ممکن است که آن وحشت برخیزد و هم عقیدت مستزید را صفوتی حاصل آید و هم دل خایف مجرم به نسیم امن خوش و خنک گردد و من ازان ضعیف تر و عاجزترم که از این ابواب چیزی بر خاطر یارم گذرانید یا توانم اندیشید که خدمت من موجب استزادت را نفی کند و سبب الفت را مثبت گرداند اگر باز آیم پیوسته در خوف و خشیت باشم و هر روز بل هر ساعت مرگ تازه مشاهده کنم در این مراجعت مرا فایده ای نمانده ست که خود را دست دیت نمی بینم و سر و گردن فدای تیغ نمی توانم داشت
