بخش ۲۳ - نامه دارا به اسکندر
نظامی گنجویبنام بزرگ ایزد داد بخش
که ما را ز هر دانش او داد بخش
خداوند روزی ده دستگیر
پناهنده را از درش ناگزیر
فروزنده کوکب تابناک
به مردم کن مردم از تیره خاک
توانا و دانا به هر بودنی
گنه بخش بسیار بخشودنی
از او هر زمان روح را مایه ای
خرد را دگرگونه پیرایه ای
یکی را چنان تنگی آرد به پیش
که نانی نبیند در انبان خویش
یکی را به دست افکند کوه گنج
نسنجیده هایی دهد کوه سنج
نه آن کس گنه کرد کان رنج یافت
نه سعی یی نمود آنکه آن گنج یافت
کند هر چه خواهد بر او حکم نیست
که جان دادن و کشتن او را یکی ست
جز او حاکمی کی توان یافتن
که افکنده شد با هر افکنده ای
چه سود است کاین قوم حق ناشناس
کنند آفرین را به نفرین قیاس
به جایی که بدخواه خونی بود
نکو داستانی زد آن شیر مست
که با زیردستان مشو زیردست
مزن پنجه در شیر جنگ آزمای
به هم پنجه ای با منت یار کو
چو کژدم تویی مار خویی کنی
اگر کردی این خوی ماران رها
وگر نی من و تیغ چون اژدها
چنانت دهم مالش از تیغ تیز
که یا مرگ خواهی ز من یا گریز
به رخشنده آذر به استا و زند
به خورشید روشن به چرخ بلند
به یزدان که اهریمنش دشمن است
به زردشت کاو خصم اهریمن است
که از روم و رومی نمانم نشان
در آتشگه ما چه آهن چه موم
گر آری به خروارها درع و ترگ
نخوردی که تندی به غوغای من
سری کاو که سر بخش دارا کنی
کمان بشکنی پر بریزی ز تیر
که دانی که هیچی و کمتر ز هیچ
مباش ایمن از خواب خرگوش من
به خرگوش خفته مبین زینهار
که چندان که خسبد دود وقت کار
توانم که من با تو ای خام خوی
ولیک آن مثل راست باشد که شاه
به ار وقت خواری درافتد به چاه
بده جزیت از ما ببر کینه را
نشاید همه ساله گرگینه دوخت
خر و رشته یکبار باید فروخت
تو در رخنه باشی دلیری مکن
به جایی میاور که جنبم ز جای
به ملک خدا داده خرسند باش
مکن ز آهنین چنگ شیران تراش
بساز انجمن که انجم آمد فراز
سر و چشم خود در زیان افکنی
منم سر دگر سروران پای و دست
سر خویشتن را چه باید شکست
طپانچه بر اعضای خود می زنی
تبر خیره بر پای خود می زنی
که گردن به شمشیر من خاردت
خلافم نه تنها تو را کرد پست
بسا گردنان را که گردن شکست
که از پشت شاهان رویین تنم
ز باران کجا ترسد آن گرگ پیر
که گرگینه پوشد به جای حریر
ز دارنده نتوان ستد بخت را
گر اسفندیار از جهان رخت برد
جهان پادشاهی به من بازگشت
به جز من که دارد گه کارزار
که اسفندیارم به رویین تنی
نژاد کیان را که یارد شکست
خداوند ملکم به پیوند خویش
مشو عاصی اندر خداوند خویش
پشیمان کنون شو که چون کار بود
درشتی رها کن به نرمی گرای
ز جایم مبر تا بمانی به جای
به تندی به غارت برم کشورت
من از ساکنی هستم آن کوه سنگ
که در جنبش آهسته دارم درنگ
همه نامه در گنج گوهر گرفت
چو سر بسته شد نامه دلنواز
رساننده را داد تا برد باز
دبیر آمد و نامه را سر گشاد
ز هر نکته صد گنج را درگشاد
فرو خواند نامه ز سر تا به بن
برآموده چون در سخن در سخن
بخش ۲۳ - نامه دارا به اسکندر - نظامی گنجوی | ناهید