بخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر
نظامی گنجویبیا ساقی از می دلم تازه کن
در این ره صبوری به اندازه کن
چراغ دلم یافت بی روغنی
به می ده چراغ مرا روشنی
چو روز سپید از شب زاغ رنگ
برآمد چو کافور از اقصای زنگ
فروزنده روزی چو فردوس پاک
برآورده سر گنج قارون ز خاک
هوا صافی از دود و گیتی ز گرد
فلک روی خود شسته چون لاجورد
به عزلت کمر بسته باد خزان
نسیم بهاری ز هر سو وزان
همه کوه گلشن همه دشت باغ
جهان چشم روشن به زرین چراغ
زمانه به کردار باغ بهشت
زمین را گل و سبزه مینو سرشت
برافراخت رایت برافروخت چهر
زمین خسته کرد از خرام ستور
گران کوه را در سرافکند شور
سپه راند از آنجا به تخت سریر
که تا بیند آن تخت را تخت گیر
سریری خبر یافت کان تاجدار
برآن تختگه کرد خواهد گذار
ز فرهنگ فرومانده آگاه بود
که فیروز و فرخ جهانشاه بود
همه راستان را قوی کرد پشت
سران را رسانید تارک به تاج
بسی خرج ها داد و نستد خراج
ز شادی دو منزل برابر دوید
به فرسنگ ها فرش دیبا کشید
ز نزلی که بودش بدان دسترس
ز هر موینه کان چو گل تازه بود
گرانمایه ها بیش از اندازه بود
وشق نیفه هایی چو برگ بهار
بنفشه بر او ریخته صد هزار
به دیدار تازه به رفتار تیز
چو نزلی چنین خوب و آراسته
روان کرد و با او بسی خاسته
که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد
دو تا کرد قامت چو کارآگهان
چو دادش ز دولت درودی تمام
که جام جهان بین و تخت کیان
که ای ختم شاهان گردن فراز
کلیدی که کیخسرو از جام دید
در آیینه دست توست آن کلید
جز این نیست فرقی که ناموس و نام
تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام
ترا باد جاوید دیهیم و تخت
به تخت تو آفاق را باد نور
که نو کرد نقش این کهن طاق را
پی بارگی سوی این مرز راند
بر و بوم ما را به گردون رساند
جهان خسروش گفت کای نامدار
چو شد تخت من تخت کاووس کی
همان خوردم از جام جمشید می
بدین جام و این تخت آراسته
دگر نیز بینم که چون خفت شاه
در آن غار چون ساخت آرامگاه
تو اینجا نشین تا من آنجا روم
ببینم که آن تخت خسرو پناه
چه زاری کند با من از مرگ شاه
زدایم بدان زنگ از آیینه گرد
بدان دیده دل را هراسان کنم
به خود بر همه کاری آسان کنم
بدان داستان گشت فرمان پذیر
فرستاد پنهان به دزدار خویش
که پیش آورد برگ از اندازه بیش
به صد مهر مهمان پرستی کند
چو خواهد می خوشگوارش دهند
در آن جام فیروزه ریزند می
به هرچه آن خوش آید به دندان او
چو با استواران بپرداخت راز
به شه گفت که آهنگ رفتن بساز
من اینجا نشینم به فرمان شاه
چو شاه از ره آید کنم عزم راه
شهنشه پذیرا شد آن خانه را
تنی چار پنج از غلامان خاص
چو زری که آید برون از خلاص
سوی تخت خانه زمین در نبشت
به بالا شدن ز آسمان برگذشت
برآمد بر آنسان که ناسود هیچ
بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ
در آن شربت از لب شکر ریختند
همان خوردنی ها که بد درخورش
فرو مانده حیران در آن فر و زیب
که سیمای دولت بود دل فریب
چو شه زان خورش خورد و شربت چشید
ز دیوار و در گفتی آمد خروش
که کیخسرو خفته آمد به هوش
چنان بود فرمان فرمان گزار
که بر تخت بنشیند آن تاجدار
چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت
کلیدی ست بر قفل بسیار گنج
بدین تخت و این جام دولت پرست
بسا جام و تختا که آری به دست
ندیده چو تو شاه چندین دیار
سر از تخت گردون برافراختی
که تا چند کیخسرو و کیقباد
چو زین تخت بازوی شه شد قوی
همه فال خسرو در آن پیش تخت
شه آن تخت را چون به خود ساز داد
به کیخسرو مرده جان باز داد
بر آن تخت بنشست یک دم نه دیر
ببوسید بر تخت و آمد به زیر
ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند
که گنجور خانه در آن خیره ماند
چو کرسی نهادند و خسرو نشست
به جام جهان بین کشیدند دست
چو ساقی چنان دید پیغام را
ز باده برافروخت آن جام را
بر خسرو آورد با رای و هوش
که بر یاد کیخسرو این می بنوش
بخور که اختر فرخت یار باد
چو شه جام را دید بر پای خاست
بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست
بر آن جام عقدی ز بازوی خویش
برافشاند و بنشست و بنهاد پیش
در آن تخت بی تاجور بنگریست
بر آن جام می بی باده لختی گریست
گه از بی شرابی گه از بی شهی
مثل زد بر آن جام و تخت تهی
که بی تاجور تخت زرین مباد
چو می نیست جام جهان بین مباد
چو شه رفت گو تخت بشکن تمام
چو می ریخت گو بر زمین افت جام
شهی را بدین تخت باشد نیاز
که بر تخت مینو نخسبد به ناز
کسی کاو به مینو کشد رخت را
به زندان شمارد چنین تخت را
بسا مرغ را کز چمن گم کنند
قفس عاج و دام از بریشم کنند
چو از شاخ بستان کند طوق و تاج
نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج
از آنیم در جستن تاج و ترگ
که فارغ دلیم از شبیخون مرگ
بهار چمن شاخ از آن برکشید
که شمشیر باد خزان را ندید
مگر شیر از این گورگه در گذشت
گوزنان به بازی برآشفته اند
مگر چنگ و دندان یوزان شکست
که در ما زنند آتش رخت سوز
چه سازیم تختی چنین خیره خیر
که بر وی شود دیگری جای گیر
که ما را ز جایی چنین باد شرم
چه سود این چنین تخت کردن به پای
که تخته ست ما را نه تخت است جای
نه تخت زرست اینکه او جای ماست
کز آهن یکی کنده بر پای ماست
چو بر تخت جاوید نتوان نشست
ز تن پیش تر تخت باید شکست
چو در جام کیخسرو آبی نماند