بخش ۴۵ - مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را
نظامی گنجویبیا ساقی آزاد کن گردنم
سرشک قدح ریز در دامنم
سرشگی که از صرف پالودگی
فرو شوید از دامن آلودگی
مکن ترکی ای ترک چینی نگار
بیا ساعتی چین در ابرو میار
دلم را به دلداری یی شاد کن
ز بند غم امروزم آزاد کن
اگر دخل خاقان چین آن توست
مکن خرج را رود باران توست
بخور چیزی از مال و چیزی بده
ز بهر کسان نیز چیزی بنه
مخور جمله ترسم که دیر ایستی
به پیرانه سر بد بود نیستی
در خرج بر خود چنان در مبند
که گردی ز ناخوردگی دردمند
که آیی ز بیهوده خواری به رنج
به اندازه ای کن بر انداز خویش
که باشد میانه نه اندک نه بیش
چو رشته ز سوزن قوی تر کنی
بسا چشم سوزن که در سر کنی
چنین نقش بر زد به چینی پرند
که چین را در آمود دامن به در
شب و روز خاقان در آن کرد صرف
که شه را دهد پایمردی شگرف
یکی روز کرد از جهان اختیار
برآراست بزمی چو روشن بهشت
که دندان شیران بر آن شیره هشت
چنان از می و میوه خوشگوار
که هیچ آرزویی به عالم نبود
که یک یک بران خوان فراهم نبود
گذشت از خورش های چینی سرشت
که رضوان ندید آنچنان در بهشت
به بادام شیرینش آکنده مغز
طرایف نه زانسان که دنیا پرست
یکی آورد زان به عمری به دست
جواهر نه چندان که جوهر شناس
کند نیم آن را به سالی قیاس
به خواهش گر ی شد بر شهریار
زمین داد بوسه به آیین پیش
فزود از زمین بوس او قدر خویش
نیایش کنان گفت اگر بخت شاه
کند بر سر تخت این بنده راه
بران خوان شدند از سر بارگی
سکندر چو بر خوان خاقان رسید
به شادی بران تخت زرین نشست
ز کافور و عنبر ترنجی به دست
جهانجوی فغفور بر دست راست
به خدمت کمر بست و بر پای خاست
نوازش کنانش ملک پیش خواند
دگر تاجداران به فرمان شاه
بفرمود خاقان که آرند خورد
ز خوان های زرین شود خاک زرد
فرو ریخت شاهانه برگی فراخ
چو برگ رز از برگ ریزان شاخ
بهشتی صفت هر چه درخواستند
بران مایده خوان برآراستند
چو خوردند هرگونه ای خوردها
بساطی هم از قرمز انداختند
به قانون او زان برآورده حرف
به گردون برآورده آواز رود
ز بس نغمه داده نوا را نوی
معلق زن از رقص چون دیو باد
که بردند هوش از دل هر کسی
کمر بسته رومی و چینی به هم
برآورده از روم و از چین علم
بپرداخت از گنج قارون زمین
نخست از جواهر درآمد به کار
یکی دست مجلس به تری چو آب
هم از مشک چین با وی انبارها
کمان های چاچی و چینی پرند
همه تازه پیکر همه تیز گام
یکی کاروان جمله شاهین و باز
به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز
چهل پیل با تخت و برگستوان
بلند و قوی مغز و سخت استخوان
کنیزان که در مرده آرند میل
چو نزلی چنین پیش مهمان کشید
جز این پیشکشها فراوان کشید
پس از ساعتی گنج نو باز کرد
از آن خوبتر تحفه ای ساز کرد
خرامنده ختلی کش و دم سیاه
سبق برده از آهوان در شتاب
به گرمی چو آتش به نرمی چو آب
به صحرا ز مرغان سبک خیز تر
به دریا در از ماهیان تیزتر
به انگیزش از آسمان کم نبود
چنان رفت و آمد به آوردگاه
که واماند ازو وهم در نیمراه
فرس را رخ افکنده در وقت شور
چو وهم از همه سوی مطلق خرام
چو اندیشه در تیز رفتن تمام
چو دوران درآمد شدن تیز بال
شدن چون جنوب آمدن چون شمال
عقابان سیه جامه ز آهنگ او
بسی خون گرو کرده در گردنش
غضنباک و خونریز و گستاخ چشم
خدای آفریدش ز بیداد و خشم
طغان شاه مرغان و طغرل به نام
به سلطانی اندر چو طغرل تمام
کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی
گل اندام و شکر لب و مشگبوی
مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند
بر و غبغبی کاب ازو می چکید
به شهد و شکر بر ستمگاره ای
بر او طوقی از غبغب آویخته
بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی
ز مه طوق برده ز خورشید گوی
ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر
به تیر و کمان کرده صد دل اسیر
چو می خوردی از لطف اندام وی
هزار آفرین بر چنان دایه ای
که پرورد از انسان گرانمایه ای
نزد بر کس از تنگ چشمی نظر
تو گفتی که خود نیست او را دهان
همان نام او نیست اندر جهان
به تعریف آن تحفه شد سربلند
که این مرغ و این بارگی وین کنیز
عزیزند و بر شاه بادا عزیز
نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست
نه مرغی چنین آید آسان به دست
به گفتن چه حاجت که هنگام کار
کنیزی بدین چهره هم خوار نیست
که در خوب رویی کسش یار نیست
سه خصلت در او مادر آورد هست
که آنرا چهارم نیاید به دست
نپیچد عنان را ز مردان مرد
سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود
که از زهره خوشتر سراید سرود
چو آواز خود بر کشد زیر و زار
بخسبد بر آواز او مرغ و مار
جهانجوی را زان دل آرام چست
خوش آوازی و خوبی آمد درست
نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی
که مردانگی در زنان کم بود
زن ار سیمتن نی که رویین تنست
ز مردی چه لافد که زن هم زنست
پس آنکه به آب اندر انداختن
گران داشت آن نکته را شهریار
زنان را به مردی ندید استوار
شد از خوان خاقان سوی خوابگاه
برون زد سر از طاق فیروزه فام
دگر باره شه باده بر کف نهاد
بسر برد روزی دو در رود و می
به گردندگی گشت چون روزگار
پری چهره ترکی که خاقان چین
به شه داد تا داردش نازنین
از آنجا که شه را نیامد پسند
چو سایه پس پرده شد شهر بند
برافروخت آن ماه چون آفتاب
فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب
همی بود چون سایه در زیر چاه
یکی روز کاین چرخ چوگان پرست
ز شب بازی آورد گویی به دست
سکندر که از خسروان گوی برد
عنان را به چوگانی خود سپرد
پدید آمد از روز محشر نشان
ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود
بیابان به نخجیر بر تنگ بود
ز صحرای چین تا به دریای چند
زمین در زمین بود زیر پرند
سپه چون در آمد به عرض شمار
گزیده در او بود پانصد هزار
چپ و راست شیران پولاد چنگ
به قلب اندرون شاه دریا شکوه
سپه گرد بر گرد دریا چو کوه
چهل پیل جنگی پس و پشت شاه
ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل
که آسان از ایشان شود رنج راه
اشارت چنین شد به خاقان چین
که گردد سوی خانه خویش باز
به اقلیم ترکان کند ترکتاز
ز صحرا به جیحون رسانید گرد
چو آمد به نزدیک آن ژرف رود
بر آن فرضه جایی دل افروز دید
نشستن بر آن جای فیروز دید
چو باغ ارم گشت جیحون کنار
جهانی نگویم که یک شهر دید
از آن مال کز چین به چنگ آمدش
سمرقند را کادمی شاد ازوست
شنیده چنین شد که بنیاد ازوست
خبر گرم شد در خراسان و روم
که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم
به هر شهری از شادی فتح شاه
به شکرانه رایت برافراختند
به هر خانه ای خرمی ساختند
فرستاد هر کس بسی مال و گنج
به درگاه شاه از پی پای رنج
بخش ۴۵ - مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را - نظامی گنجوی | ناهید