بخش ۵۴ - جنگ ششم اسکندر با روسیان - نظامی گنجوی | ناهیدبخش ۵۴ - جنگ ششم اسکندر با روسیان
نظامی گنجویچنین تا یکی روز کاین چرخ پیر
برآورد گوهر ز دریای قیر
دگر باره میدان شد آراسته
ز بیغولها نعره برخاسته
ز لشگرگه روس بانگ جرس
به عیوق بر می شد از پیش و پس
کشیدند صف قلب داران روس
وزان قلب آراسته چون عروس
کهن پوستینی درآمد به چنگ
چو از ژرف دریا برآید نهنگ
پیاده به کردار یکپاره کوه
ز پانصد سوارش فزونتر شکوه
درشتی که چون پنجه را گرم کرد
به افشردن الماس را نرم کرد
چو عفریتی از بهر خون آمده
ز دهلیز دوزخ برون آمده
دراز و قوی هم به بالای او
چو شیران وحشی در آن سلسله
جهان کرده پر شور و پر مشغله
ز هر سو که جستی یک آماجگاه
زمین گشتی از زورمندیش چاه
سلاحش نه جز آهنی سر به خم
کز او کوه را در کشیدی به هم
به مردم کشی دست می کرد خوش
کسی را که دیدی گرفتی چو مور
به کندی سرش را به یک دست زور
بسی خلق را پای و پهلو شکست
به کار مصاف اندر آمد درست
چو دیدش ز دور آن نهنگ دمان
گرفتن همان بود و کشتن همان
هم آوردش آن شیر جنگی به زیر
تنی پنجه از نامداران بکشت
ز بس دل که آن شیر درنده خست
که نه آدمی بود و نه دام و دد
شب تیره چون بانگ برزد به روز
سرافکنده شد مهر گیتی فروز
که این آدمی کش چه پتیاره بود
که از جنگ او خلق بیچاره بود
بر آنم که او آدمی زاد نیست
وگر هست ازین بوم آباد نیست
ز ویرانه جاییست وحشی نهاد
به صورت چو مردم نه مردم نژاد
شناسنده ای کان زمین را شناخت
به تمکین پاسخ علم بر فراخت
که چون داد فرمان شه دادگر
که راهش چو مویی ز باریکیست
به ترکیب خاکی به زور آهنین
که چون بودشان زاد و بوم از نخست
همه سرخ رویند و پیروزه چشم
چنان زورمندند و افشرده گام
که یک تن بود لشگری را تمام
اگر ماده گر نر بود در ستیز
جز این مذهبی را نیاراستند
ندید است کس مرده ز ایشان یکی
مگر زنده و آن زنده نیز اندکی
بود هر یکی را قدر مایه میش
کزان میش برسازد اسباب خویش
به نیروی پشم است بازارشان
متاعی جز این نیست در بارشان
سموری که باشد به خلقت سیاه
نخیزد ز جایی جز آن جایگاه
سرونیست بر رسته چون کرگدن
اگر با سرونشان نباشد سرشت
چه ایشان به صورت چه روسان زشت
شود بر درختی چو پران عقاب
سرون در فشارد به شاخ بلند
چو دیوی بخسبد دران دیو بند
چو بینی به شاخی برانگیخته
که خواب است بنیاد نابخردی
چو روسی شبانان بر او بگذرند
بیایند و پنهان کنند انجمن
برو چون مسلسل شود بند سخت
کشندش به پنجاه مرد از درخت
چو آن بندی آگاه گردد ز کار
گر آن بند را بر تواند شکست
کشد هر یکی را به یک مشت دست
بر او بند و زنجیر محکم کنند
وز او آب و نانی فراهم کنند
برندش به هر کوی و هر خانه ای
گشاید از آن دامشان دانه ای
وگر جنگی افتد به ناچارشان
نماند ز جای در کسی رنگ و بوی
جهاندار در کار آن پای لغز
ازان داستان ماند شوریده مغز
به صاحب خبر گفت کاندیشه نیست
همه چوبه تیری ز یک بیشه نیست