بخش ۵ - حکایت
نورعلیشاهوقتی گذشتم در کلیسایی رسیدم بکاخ ترسایی دو تصویر دیدم بردیوار آن کاخ یکی را درچشم خالی بود و دیگری را در سر شاخ هر دو مقابل ایستاده و انگشت ایما گشاده با خود گفتم ایندو نقش عجیب بی حکمتی نیست باید دانست که ایمان ایشان در چیست ساعتی سر بجیب تفکر فرو کردم شفایی از آن حاصل کردم معلوم شد که زبان ملامت گشوده و کمر عداوت بسته بیخبر از معیوبی خود در مقام عیبجویی نشسته یکی خال ظاهر میکرد و دیگری شاخ هر دو بهم بنادانی در جدل گستاخ
آن یکی را خال اندر چشم بود
بیخبر از شاخ خود در خشم بود
در ملامت سخت بربسته کمر
میزد او را طعن برخال بصر
وان دگر گستاخ گشته درفتن
بیخبر از خال چشم خویشتن
دست طعن انداخته برشاخ وی
بربساط عیب جویی برده پی
گشت از احوال ایشانم عیان
صورت افعال خلق این جهان
که همه هستند با هم عیبجوی
بیخبر از عیب خود در پشت و روی
