بخش ۱۳ - حکایت عاشق وفادار که چون سر او را بریدند از سر بسوی یار خود روان شد
هلالی جغتاییگدایی را بشاهی بود میلی
چنان میلی که مجنون را بلیلی
نهادی چون سگان سر در قفایش
نپیچیدی سر از طوق وفایش
بکویش چون علم ثابت قدم بود
در آیین وفاداری علم بود
بتیغ از کوی او قطعا نرفتی
جفاها دیدی و از جا نرفتی
چو سر عشق اوهر جا سمر شد
رقیبان را ازین معنی خبر شد
ز گمراهی همه از راه رفتند
ز گرد راه نزد شاه رفتند
ز هر جانب سخن آغاز کردند
سر سر نهان را باز کردند
که شاها بوالعجب حالیست امروز
ز محنت پیش ما سالیست امروز
